پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

تولد پوریا مبارکه مبارک

از اونجایی که از وقتی پسر گل ما بدنیا اومده همش تولدش تو ماه صفر و محرمه هنوز براش تولد حسابی نگرفتیم امسال هم مثل سال های قبل بود. مامانی و خاله رویا و خاله سعیده مهمونای ما بودند. و یه تولد کوچولوی خونگی بود این هم از عکسای تولد گل پسر             ...
15 آبان 1391

گل پسر در شب حنابندون

مجلس حنابندون عمو محسن هفته قبل دوشنبه 8/3/91 بود و گل پسر ما با هستی اول تا تونست حسابی رقصید و مجلس رو گرم کرد اما بعد که دید کارهای دیگه ای هم می تونه بکنه شروع کرد دویدن بین سالن مردونه و زنونه و خلاصه حسابی از خجالت همه دراومد اون وسط یه سری از بچه ها پوریا رو می کشیدن  که باید با ما بازی کنه و هستی هم یک تنه یه طرف دیگه بود و از عهده هم براومد فکر کنم به همشون خوش گذشته راستی عمو محسن جون مبارکه امیدوارم که سالها خوشبخت و خوشحال باشید     این هم گل پسر ما و هستی در حال ابراز احساس کردن به یکدیگر  فکر کنم جو عروسی حسابی بچه ها رو گرفته بود و ...   ...
15 آبان 1391

تولد بابا رضا

فردا 15/4/91 تولد بابایی خودم می خوام از همین جا تولدش رو بهش تبریک بگم و امیدوارم همیشه شاد و سرحال زندگی کنه و سایه اش بالای سر ما باشه بابایی تولدت مبارک صدای یک پرواز فرود یک فرشته آغاز یک معراج و شروع یک زندگی بابا رضا یادت نره که خیلی دودت دارم  و تپلپوتت مبارت   تولد تولد تولدت مبارک                                          الهی صد ساله شی نه صد و بیست ساله شی ...
8 آبان 1391

پوریا در عروسی

پنج شنبه شب هم یعنی 11/3/91 عروسی توی قزوین و تالار مرمر برگزار شد هرچند بخوبی عروسی تهران نبود ولی این هم گذشت و آقا پسر ما هم فکر کنم حسابی بهش خوش گذشت اول از همه با عمو محسن رفت آرایشگاه و 3 ساعت تموم اونجا بود تا حسابی خوشگل بشه بعد هم تا از آرایشگاه اومد خاله رویا تازه از تهران رسید و وقتی دید موقعیت مناسبه یه عکس خوشگل رو پله های خونه عزیز ازش گرفت البته تو عروسی فرصت نشد زیاد ازش عکس بگیرم ولی خوب یه چند تایی هست که خالی از لطف نیست آقا پسر ما هم که تا عروس نیومده بود از اون بالا پایین نمیومد و حسابی جاشون رو پر کرده بود . این دو تا هم که دوباره تا فرصت رو مناسب دیدن باز هم رفتن ور دل هم و ...
8 آبان 1391

پوریا تو این روزا و درخواست عمو مجید

سلام به همه ی دوستای گلم پس گل ما این روزا میره مهد کودک و نصف روز رو هم اونجا سپری می کنه و دیگه واقعا علاقه پیدا کرده به مهد کودک و وقتایی که خونست همه ی فکرش اونجاست و همش داره اسم دوستاش رو تکرار می کنه مثلا بهش میگیم پوریا اسم دوستات چیه؟ میگه سامیار مهدیس هستی باران ....  و در کل فکر کنم لذت می بره از رفتن به مهد کودک بازی مورد علاقه ی این روزاش هم کلاغ پره اینجوری می خونه کلاغ پر گونچی پر خاله رویا پر خاله رویا پره ی نداره خودش خبر ندااااره در مورد شخص سوم هم که مثلا اینجا خاله رویا اطرافش رو یه نگاه می ندازه و اولین نفری که به چشمش خورد رو می گه و هیچ کس رو بی نصیب نمی ذاره عزیز دلم امیدوارم  روزها...
8 آبان 1391

1/05/1391

من دوباره برگشتم البته بعد از یه غیبت طولانی تو هفته ای که گذشت با گل پسر و بابا رامین و عمو افشین و زن عمو رفته بودیم مسافرت جای همتون خالی بود و همه چیز خیلی خوب بو شمال یه منطقه ییلاقی هوا خیلی خنک و تازه بعضی موقع ها سرد پوریا گل ما هم تا می تونست از این فرصت ها استفاده کرد و حسابی لذت برد و بازی کرد و تا می تونست آتیش سوزوند   ناگفته نمونده که برعکس هوای خنکش آفتاب خیلی سوزانی داشت با اینکه اصلا داغ نبود ولی حسابی آدم رو می سوزوند گل پسر ما هم اساسی برنزه شده حالا تو پست های بعدی عکس هاش رو میذارم امیدوارم لذت ببرید و خاطره ای زیبا باشه برای پوریای عزیزم تا وقتی بزرگ شد از دیدنشون کلی ذوق کنه این گل...
8 آبان 1391

11/05/1390

  این روز مامانی در حال جابجایی به یه خونه جدیده و همه حسابی مشغولیم و گل پسر تا می تونه از این فرصت ها استفاده می کنه و واسه خودش بازی میکنه چند روز پیش رفته بودیم تا ظرف های آشپزخونه رو جابجا کنیم وقتی روزنامه ها رو باز می گردیم از لای ظرف ها می ریختیم توی پذیرایی با یان صحنه روبرو شدیم بعدش هم می گفت می هام بهابم و خلاصه کلی برای خودش لذت می برد و همش در حال دویدن از این اتاق به اون اتاق بود و عاشق این بود بره دستشویی و می گفت می خوام دستامو مایو (مایع) بزنم ...
8 آبان 1391

در احوالات این روزا

    سلام به همه ی دوستای گلم  راستش خیلی وقت بود که می خواستم بیام مطلب بذارم ولی وقت نمی شد و حسابی سرم شلوغ بود بعد از جابجایی مامان نوبت ما بود و به یه خونه جدید اسباب کشی کردیم  و خلاصه بعد از کلی خستگی و کوفتگی کار رو با موفقیت به پایان رسوندیم. آقا پوریای گل هم این روزا تا تونست واسه ی خودش چرخید و بازی کرد و از موقعیت نهایت استفاده رو کرد  ولی گل پسر ما که نمی ذاره خونه تمیز باشه تا اسباب بازیهاش رو جمع می کنم میره سراغشون و از اتاق خودش میریزه تا پذیرایی و اتاق خواب ما  و آشپزخونه و هیچ جا رو بی نصیب نمی ذاره راستی دیشب افطار خونه خاله رویا بودیم با مامانی و بابایی و خاله سعیده و...
8 آبان 1391